تبليغاتX
اتاق111


اتاق111

چليپاي غزل

قبول کنیم یا نکنیم تمام ما اهل قلم در لحظات سرایش ( و یا اساسا هرگونه نوشتن از جنس


هنر ) در عالم خیال سِیر می کنیم و سری به عالم اوهام می زنیم.


شاید خیلی از ما بهترین خاطراتمان مربوط به سوغات هایی باشد که از این دیار با خود


آورده ایم؛ احوال غریبی که نمی توان برای هیچ کس جز شاعر بازگو کرد.


تا اینجای ماجرا قطعا دوست داشتنی و خواستنی ست و هر شاعری آرزو دارد که این سفرها


برایش هر چه طولانی تر و عمیق تر صورت بگیرد.


چون کشف و شهودهای شاعرانه ای که در این احوال برای هنرمند (در این مقال، شاعر)


اتفاق می افتد آن قدر مطبوع و دلچسب است که  هنرمند جز خود و بارش این لحظات را


نمی بیند و به زعم خود دست پر از این شراره باران بر می گردد.


اما سوال اینجاست که این وهم تا کجا شایسته است و هنرمندی که مقهور این احوال شده


آیا می تواند ادعایی گزاف نماید از آن جنس که : « من هستم ولا غیر!!»؟!


آیا برداشتن سنگی (هر چند بزرگ و سخت) آیا دلالت بر این دارد که هنرمند دارد یک تنه بار


سنگین آن عرصه را به دوش می کشد؟!


این چند روزه بحث های ریز و درشتی را در مطبوعات و محیط های حقیقی و مجازی دیدم و


خواندم و پیگیری کردم و این سوال را بارها و بارها از خودم پرسیدم که با کسانی که دچار


سندروم « خود فیل بینی» هستند چگونه می شود برخورد کرد و به آن ها فهماند که :


«عزیز دل برادر! از این خبرها هم نیست؛


این ها تنها قدر طاقت تو بوده و الا ادبیات کوه نه، که کوهستانی ست عظیم که دوش من و تو


و امثال ما تنها جز به جا به جا کردن چند سنگ آن توان ندارد عزیز!».


به هر روی بد کوفتی ست این عقده که بعضی ها بد رقم دچارش شده اند و داد سخن ها می دهند و


ادعاهایی در آن وادی دارند که بیش تر به فکاهی نزدیک است و مناسب خنده بازار!


باور کنیم اگر "دوست" و "داداش" و "عزیز" و "برادر" و ... به هم می گوییم به حرمت


این است که زیر سقف این خانه، محرمانه با هم نفس می کشیم و این است که حرمت دارد


و الا فامیل هم خون که زیاد داریم!


شعری که شاید این روزها آروز ی خیلی جاهای زمین است :


در امتداد لحظه ی مبهوت؛ بعد یک رگبار


تابانده می شود به جنونت، گزیده ی اخبار


غلتیده می شوی به درونت شبیه بغضی تلخ


پیچیده می شوی به جهانت شبیه یک آوار!


پرتاب تکّه خشم تو در چشم های ناهمگون!


فریاد خنده های تو در گوش های ناهنجار!


در اضطراب، می چکی از دست های بهت آلود


هاشور می خوری به خیابان؛ کتیبه بر دیوار


می ماند این طنین بلندت به شهر بعد از تو


این خاک سرد مانده ی پراشتهای لاکردار!


تکثیر می شود تب تو، روی متن های سپید


از انجماد می شود آغاز، خون تو این بار


تا انتهای خلوت سرخت به خواب خواهی رفت


در ابتدای"کوچه ی خوشبخت" می شوی بیدار


                      ***


اما به جای بال ِ تو ققنوس باز خواهد رست


تا انسداد کوچه ی مبهوت، تا ابد تکرار...


پ.ن 1: اگرچه خودش زیاد اهل معرفی کردن خود نیست ولی حیف است که خوانده و دیده نشود.

سپیدهایش را خیلی وقت است دوست دارم.

«وبلاگ پروین آزادی مقدم»


پ.ن 2: سالی لبالب از تحقق آرزوهای خوب را برای همه ی شما از صمیم دل آرزو می کنم.

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 1:54 توسط ايمان عباس پي| |

بعد از مدت ها خوشحالم؛ لااقل از این که مردم ایران را امروز شاد دیدم. حتا آن هایی را که


اصلا نمی دانستند "اسکار" چیست! و یا حتا "فرهادی" را نمی شناختند! و "اخراجی های3"


ته فیلم دیدن شان بود را!


به هر حال همین که یک هنرمند می تواند تا این حد افتخار آفرین باشد باعث آن می شد که به


خود و تمام مخاطبان هنر ببالم و غروری شایسته سراپای وجودم را بگیرد.


این افتخار تا ابد ماندگار را به تمامی اهالی هنر تبریک می گویم. و دلم می خواهد دوباره و


دوباره و دوباره پشت صحنه ی فیلم "جدایی نادر از سیمین" را ببینم و با تمام عواملش باز


اشک به چشمم بیاورم؛ شاید یادم برود اوقاتی را که "نامرد" ی دست دراز می کند و من با


لبخند!! دستش را می فشارم؛ یعنی که هنوز نفهمیده م چه کرده ای.(اگر چه اهل قضاوت کردن


در خصوص دیگران نیستم اما گاهی چیزهای که می بینم در مورد بعضی ها بد مجابم می کند)


نوعی تجاهل متمدنانه! که از آن بیزارم.


آن قدر شاد هستم که باقی حرف ها را در خلوت با شما زمزمه کنم؛ شعری بخوانید از 13


سال پیش:


گرفته می شود دوباره بوسه های اضطراب


که تو لهیب آتشی...


                            که من دچار التهاب


زبانه می کشی که خیس لحظه های تو شوم


و من که گُر گرفته ام شبیه طعم آفتاب


کنار پیکرت سکوت می کنم، فقط همین


و دست های وهم ِ من دوباره غرق پیچ و تاب


قرار سینه ای که از تو داغ شد به دست تو


شکسته می شود...

                           و باز بوسه های پر شتاب


شروع می شود؛ به اوج می رسی درون من


و من درون تو شبیه پرسشی؛ که بی جواب


به اوج می روی و مرد مبهمی که با تو است


سقوط می کند به زندگی؛ میان حجم خواب


پ.ن1: روزهای خوب را باید که غنیمت دانست؛ عده ای شاید حرف هایی برای

زدن داشتند اما شاید ژورنال های از همه جا بی خبر و محافل خودمانی تر! را

برای ابراز مخالفت های یک سویه مناسب تر دیدند تا یک نشست ادبی شایسته را.




پ.ن2: انجمن شعر آبادان را به جرات یکی از فعال ترین انجمن های ادبی (لااقل) جنوب

ایران می دانم و شایسته است از زحمات مسئولینش (از رییس ارشاد آبادان که جوان

هنردوستی ست گرفته تا بچه های زحمتکش انجمن که بی  هیچ چشمداشت دست به دست

هم در اداره ی امور شرکت دارند) تشکر کنم.

به لطف همین زحمات قرار است «نخستین همایش منطقه ای بهار آبادان»

برگزار گردد.

مهلت ارسال آثار:10 اسفند 90

تاریخ برگزاری:18اسفند90

آدرس ارسال آثار:

email:abadanpoet@yahoo.com

weblog:www.abadanpoet.blogfa.com

 

 پ.ن3: کتابی که مدت ها منتظرش بودم؛ اگرچه صفحه به صفحه اش را بارها و بارها خوانده ام.

غزل های خوبی آن جا خواهید خواند؛ مطمئنم.




نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 2:14 توسط ايمان عباس پي| |

این همه اتفاق ِ افتاده؛ این همه پیامدِ ناگوار؛ این همه غمباد و حرف های هنوز


ناتمام داشته باشی و یک ساعت به مانیتور زل بزنی که از کجا شروع کنی!


یا بدتر؛ اصلا شروع کنی یا نه؟!


از رفتن «عبدالرضا قناد»ی بگویی که پیش از هر چیز و بیش از آن ها درس


شهامت می داد؛ که معتقد بود شاعری خودِخودِ مردانگی است!


یا از نام پرحرمتی که در جوار تلنگرها بیم آن داری که شیشه تر از بغض بشکند!


از سکوت مصلحتی!! برخی که بی پرده نان را بهانه ی شاعری می کنند و


شعر به نرخ روز می خورند!


از این همه شاعر لاکتاب که می دانی جایگاه شان بسیار بالاتر از اقلیم توست


بگویی یا از کتاب هایی که هنوز نمی دانی از کجا می شود پیدایشان کرد!


از بی کسی اقالیم قلم بنالی یا خودسانسوری برخی اهل قلم (که فجیع تر از تیغ


سانسورچی هاست)!


خوب که نگاه می کنی می بینی از هر چه بنویسی زیبا نمی شود حتا آمدن


سالی که بوی آخر زمان می دهد!


چشم می بندی و دوباره می خوانی:


« همه چی آرومه

من چقد خوشحالم

...

...                     »


تمام پنجره امشب به باد انگار می رقصد


که نه! امشب؛ -تمام شب- در و دیوار می رقصد


طلوع صبح انگاری به قرن بعد می افتد


تن یخ بسته ی تقویم از این تکرار می رقصد


سماع مرگ این شهرست در آغوش تاریکی


که از سنگینی این شب سر ِ آوار می رقصد


زمین دلشوره آورتر از این شب را نخواهد دید


همان دلشوره هایی که از آن خودکار می رقصد


به دوش بادها گویی تن رنجیده ی شاهین


به دست گله ی گرگان سگ ِ مردار می رقصد


نرینه شیر خوابیده ست و رویا در بغل دارد


ولی مادینه اش رفته ست، با کفتار می رقصد!


تمام کهکشان امشب به پای ماه می میرد


و ماهی که خسوفش را چه بی انکار می رقصد


من از خورشید روی صحنه بیزارم که می دانم


پس ِ این پرده ها تنها طناب دار می رقصد


من امشب منتظر می مانم اما صبح را هرگز


نمی بینم؛


           نمی بینم؛


                     که "مرگ" این بار می رقصد


و دو خبر که هنوز سرخوشم می کند:


وبلاگ «هوشدارو» به قلم محمد ایمانی آفریده شد.


                              وبلاگ هوشدارو


مجموعه غزل های «سمیرا چراغ پور»  با نا م

                      «وقتی خوابها ها بیدار شوند»

توسط انتشارات بوتیمار به زینت نشر آراسته شد.غزل های خوبی آن جا خواندم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:10 توسط ايمان عباس پي| |

مدتی به ناگزیرهای دوست داشتنی ای از این خانه ی خوب دور بودم. لاجرم هایی که غرق


لذتشان بودم و هم چنان ادامه دارند.


شکر!


که چون مرفهین بی درد ایام به کام است و روزگار بر وفق مراد؛ «ملالی نیست جز گم شدن


گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند؛


دوباره می نویسم:


حال همه ی ما خوب است اما "تو" باور نکن...»


"کاشان" هنوز سرمستم می کند از لطف سرشار مهربانانی که خدمتشان رساندم؛ چه آن ها


که اهل آن سامان بودند و چه آن ها که آن جا زیارتشان کردم؛ خاصه "شیدا" یی که دلش


دریا بود!


کتاب خوبی این روزها وبلاگ به وبلاگ و سایت به سایت معرفی می شود؛ با تشکر فراوان


از مولف دوست داشتنی اش دوست خوبم سید مهدی موسوی نازنین که کوه دغدغه ست،


به تمام عزیزانی که دوست دارند وزن عروضی را بی زحمت بیاموزند خواندنش را


و نیز تمرین خارج از این کتاب ساده را توصیه ی موکد می کنم.


                           کتاب «آموزش مقدماتی وزن عروضی به زبان ساده»


بالاخره وبلاگش به وقوع پیوست!


خواهر شاعرم را می گویم؛ که پیش از این ها منتظر ظهورش در این دنیای مجازی!! بودم.


                                         وبلاگ «ارتفاع مجازی»


پ.ن: خدا کند که نترسیم؛ تا یادمان نرود شاعریم و رسالتی داریم که کم از رسالت انبیاء نیست!

این بار ولی سکوت فهیمانه ی اهل ادب خوزستان نه از سر بی دردی، که از بی ارزشی گفته ها

بود؛ حرف های صد من یه غازی که هیچ محلی از اِعراب نداشت و تنها بی حیایی گوینده اش را

عیان می کرد؛ که نمی داند «هنرمند» بیش از این ها ارزش دارد که بتوان به تلنگری راندش

یا خواندش!

که هنوز نمی داند این «هنرمند» است که به جامعه ای خواب آلوده تلنگر می زند و بیدارش

می کند؛ و تا بوده چنین بوده؛ گیرم که چرخ دو روزه ی روزی فعلا، بر مراد "او" باشد.

همینش بس که برای حضور در «پ.ن» های ما نیز باید ماه ها به انتظار بنشیند تا نام! ش

را بیاوریم...

باشد که این "میز" ها لااقل به اینان وفا کنند!!!


و سر آخر، شعری که سال 78 سروده شد و امسال برای «بیداری اسلامی» مقام آورد؛

اگر چه همان سال ها در کتاب هایی با حذفیاتی! چاپانده شده!


لبریز اضطرابند این کوچه ها،اهالی

این کوچه های بی عشق  ؛ این کوچه های خالی

اینجا "سپیده " ممنوع ؛ " آیینه " یک خیال ست  

اعدام می شود " گل  " بادار های قالی

اینجا" اگر "زیادست؛اینجا همیشه "شاید" 

 تنها یقین مانیز یک مرگ احتمالی !

تکرار انجماد ست در کوچه  های این شهر

مانند یک زمستان ، لبریز از توالی

یک جرعه آنطرفتر دیشب کبوتری مرد 

ای حجم سینه هامان !-ای برکه های خالی ! –

از این نفس کشیدن در این هوای تشنه

تنهانصیبمان شد یک عمر خشکسالی

تکثیر مرگ باور تا ریشه مان دویده ست

بر دست ها چه مانده ؟ یک مشت بی خیالی !

انگار  مرده  ایم و در انتظار دفنیم 

هرگز ندیده پامان آنسوی این حوالی

گفتم که جای ما نیست این شهر تشنه مردم !  

باید که بار بر بست از کوچه ها اهالی !

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 4:56 توسط ايمان عباس پي| |

«خواندم؛ عالی بود.» و « بهتر از این نمی شد...» و « این یه شاهکاره...» و « به به...»


و « آفرین به این قلم...» و ...


به هر وبلاگی که سر می زنم چندین و چند تا از این پیام های روحیه بخش و شاعر پرور!!


می بینم.


بگذریم از آن دسته خوانندگانی که نخوانده پیامی از این دست می گذارند؛ آن ها که می خوانند


آیا بر پایه ی کدام مستندی به چنین نتیجه گیری ای می رسند که فالفور حکم به شاهکار بودن


اثر می دهند بنده در عجبم!!


باید قبول کرد  که این نوع نگاه سطحی به ادبیات بار تعلیمی و تشویقی که ندارد هیچ، گاه


(می شود گفت در اغلب اوقات) به ضرر سراینده عمل می کند و او را از آن چه که هست و


جایی که ایستاده، بزرگ تر و بالاتر می نمایاند.


متأسفانه برخی از سراینده ها هم این نوع نگاه را جدی تلقی کرده و دیگر به نقد هیچ احدالناسی


که دلسوزانه شعرشان را مورد بررسی و حلاجی قرار داده باشد وقعی نمی نهند و خود را آخر


شاعران زمان فرض کرده و پا بر این  فرض می فشارند.


و در این وادی آن چه از دست می رود زمانی طولانی از سراینده است (تا آن موقع که از این


توهّم خارج شود) و سردرگمی تازه سراینده هایی که به دنبال یک نقد خوب وبلاگ ها را زیر و


رو می کنند.


و الّا آن که نقدی بر شعر زده به دو حسن در عمل خود رسیده:


یک: ضعفی را که در اثر دیده در شعر خود تکرار نمی کند( یا حداقل سعی در جلوگیری از


تکرارش خواهد نمود).


دو: آن چه را ضعف می دانسته, صادقانه و عالمانه و با ارایه ی مستندات به سراینده گوشزد


کرده ( که این از صفات "دوست" است ).


حال اگر در این راه شاعر بخواهد به منقّد (به زعم برخی منتقد) بخروشد که: « غرض داشته ای


و مرض...» از کوتاهی نگاه اوست که خیر را شر می پندارد و شر را خیر!


به هر حال به شخصه یک نقد خوب و جاندار را به هزار به به و چه چه بی پایه و اساس 


ترجیح می دهم.


در مدتی که گذشت و دور نبودم از محیط مجازی شعرهایی خواندم که بی هیچ ادعایی راه خود


را می پیمایند در راه بزرگ شدن و کتاب هایی که اگر چه لبالب از آثار خوب نبودند، اما می شد


اثری را شایسته ی دوباره خوانی ( و حتا چند باره خوانی) در آن ها یافت.


یکی از وبلاگ هایی که صاحبش  بی هیچ ادّعا و هیاهویی سر در راه خود دارد و گوشزد ها


را به جان و دل می خرد و با آن که تنها دو سال است به غزل رسیده اما جایگاه خوبی در شعر


استان یافته و دیر نیست که از او بیشتر بشنویم وبلاگ زیر است:


«وبلاگ سید محمد مهدی شفیعی»


یکی دیگر از کسانی که شاید بتوان به نوعی او را(به دور از جایگاه های محکم ادبی که دارد)


مبدع نوعی شعر گویشی نامید و گام های بلندش را در تعالی شعر به زبان مادری اش به وضوح


دید بی شک او ست:


«وحید کیانی قلعه سردی»


این که شعر با گویش بختیاری به این سرعت در این استان به سر زبان های اهالی قلم می افتد


به دلیل قرابت دستور نگارش فارسی و گویش بختیاری ست که از یک آبشخور سیراب می شوند.


ولی نباید از تلاش خوب سراینده هایی چون شاعره ی درد آشنای این قوم بزرگ و محجوب ساده


گذر کرد.


او که  در کنار شاعر قبل (وحید کیانی ) جزء اولین برگزیده های شعر گویش بختیاری درتیر ماه


گذشته بودند.


«سیده سلیمه موسوی»


پ.ن1: این روزها کامنت گذاری مشکل دار "بلاگفا" سخت به فکر اثاث کشی ام انداخته!


اگر چه یک بار با "پرشین بلاگ" در سال های 84 و85 دچار مشکل شدم، ولی بعید نیست


از پست بعدی دوباره از بد حادثه به آن جا پناه ببرم!!


پ.ن2: دیروز یک سال از آن روز تلخ گذشت؛ اگر چه باور کردنش برایم سخت است ولی


سالگرد درگذشت مادری بود که اگر چه یک بیت نسرود ولی لحظه لحظه شعر را زندگی می کرد.


پ.ن3: این که بعضی از شاعران اهل همایش نیستند دلیل بر ضعف شان نیست بلکه برعکس


این قضیه صادق است. چون زمانی که پا به همایشی بگذارند برنده شدن شان آن قدر مسجّل


است که برگزیده نشدن شان داوری را زیر سئوال می برد.


"زهرا شعبانی" یکی از این شاعران است.


و جدیدترین غزلم كه تقديم  به خاک پای شهید است از دورترین شان تا نزدیک ترین، در


تاریخ و جغرافیای جهان، خصوصا این "خاک سرد مانده ی پر اشتهای لاکردار!"


بكوب حافظه ام را به تن ت تن ت ت تن


دوباره واژه بپوشان به بغض كهنه ي من


دوباره هلهله سر كن به شعر جاري شو


دوباره شعله بيفشان درون پيراهن


به شانه هاي ستبرم بپاش زلزله را


بسوز تاول شب را،"شراب مرد افكن"!


به خاطرات سپيدم، جوانه اي سرسبز


بپيچ و ...خون و قلم را ورق بزن در تن


تني كه نيمه ي عريان مردگي ِ "من" ست


و شرم مي كند اين سر پس از تو روي بدن


به ارتكاب جنونت بساز اين تب را


به بهت هاي ادامه بِكِش مرا حتما-


به ازدحام غريبي پر از حضور خودت


به روشناي طلوعي كه از شما روشن...

.

.

.


دوباره "تير" و گلوله، در انتهاي بهار


دوباره هرم زمستان، به فصل "گاو/آهن"


صداي سوگ سياوش؛ هواي دمام و


نواي سِنج عزايت؛ سماع تن ت ت تن...

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 3:8 توسط ايمان عباس پي| |

خب؛ خب؛ خب!!!

 

به هر حال و به هر تقدیر ماجراهای به ظاهر بی پایان اداره ی فخیمه و وزینه ی ارشاد


اسلامی خوزستان با آن افتضاح های به بار آمده در (و بعد از) همایش ششم به نوعی از


خوبی و خوشی پایان یافت.( از نوع «نه خانی اومد؛ نه خانی رفت»!!!)

 

این وسط هر چه کاسه و کوزه هم بود، بر سر اهالی همیشه مظلوم شعر فرود آمد؛


مثل همیشه!

 

یکی نیست به این حضرات بگوید:« آخر شما که حوزه ی نظارت را از دخالت نمی توانید


تفکیک کنید چرا این چند صباح حضورتان را سعی در بی طرفی  و یا حداقل آموختن فنون


تخصصی یکی از هنرهایی که متولی!!! آن هستید نمی کنید؟!».

 

باز هم گلی به گوشه ی جمال اهل شعر که از همان اول می دانستند در این همایش ها شاعر


پرورش پیدا نمی کند و تمام این جایزه ها جز آن که خوراکی باشد برای حسادت و غیبت و


تهمت، هیچ چیز قابل افتخاری به شاعر نمی افزاید!

 

این بار اما بنا را بر آن گذاشته ام که راجع به این همهمه ها سخنی نگویم و مطالبی را لینک


بدهم  که شاعرانه تر باشند.

 

اول:  شعر آبادان را از سال ها قبل می شناسم و دوست دارم، اما به کوشش شاعر خوب و


زحمتکش آن دیار«ناصر ندیمی» عزیز، چند ماهی ست که انجمن ادبی آن سامان دارای


وبلاگ اختصاصی شده و تقریبا هر هفته به روز می شود و می توان جدیدترین آثار ارائه


شده در این شهرستان را در این وبلاگ مطالعه کرد.

 

(لازم می دانم دستمریزاد و خسته نباشید جانانه ای به او بگویم)

 

                                                وبلاگ «انجمن ادبي آبادان»

 

دوم: بالاخره هندیجان هم به همت یکی از شاعران خوبش به جمع شهرهای حاضر در


دنیای مجازی ادبیات پیوست.

 

پیشتاز این حرکت فرهنگی در آن دیار وبلاگ ادبی «...هنوز منتظرم» است. مطمئنم از این


پس می توانیم غزل های خوبی را آن جا بخوانیم.

 

                                             وبلاگ «زهرا شعبانی»

 

سوم: در جایی غزلی خواندم که ضعف زمانبندی و ایراد قافیه  را به سبک آن شعر که به


ادعای یکی از مخاطبان «غزل پست مدرن» بود، نسبت داده بودند.

 

پیش از هر چیز بگویم که این فرم حرکتی در شعر بر پایه ی مطالعات گسترده صورت گرفته


و اگر چه در بسیاری از احوال هنوز در مرحله ی آزمون و خطا به سر می برد ولی با این


حال،  بسیار مستحکم تر از آن است که بتوان به هر اثر پر ضعفی، اصطلاحا « پست مدرن»


گفت!

 

 و بی رحمانه تر اینکه به خاطر سر پوش نهادن بر آن ضعف ها این نام را بر اثر بگذاریم.

 

به یاد داشته باشیم که این حرکت نه تنها باعث ایجاد ارج و قرب اثر نمی شود، بلکه  توهینی


برای «غزل پست مدرن» نیز محسوب شده و ممکن است کسانی را که از روش و منش این


آثار خبر ندارند؛ دلزده  از اصل ِ «حرکت» کند.

 

بايد پذيرفت كه يكي از دلايل عدم انعقاد بسياري از اين آثار در ذهن مخاطبان، عدم


مطالعه ي قابل قبول مخاطبان در اين مقوله ست.

 

برای آنکه بیشتر با دیدگاه ها و نظرات صاحبنظران این دست آثار آشنا بشوید می توانید


اطلاعات سایت زیر را مطالعه کنید.

 

                                       سایت ادبی  دوست خوبم «ساموئل کابلی»

 

چهارم: عطف به مورد بالا، تنها کسی را که در استان خوزستان به صورت جدی نزدیک به


رویکردهای «غزل پست مدرن» می شناسم( اگر شخص ديگري هم هست، من بي اطلاعم)


  بی هیچ سخن پسر خوب و مودب آبادانی  ای ست به نام:

 

                                                      «محمد بم»

 

پنجم: استاد دانشگاه باشی و همه به ادب و نزاکت و معلومات بشناسندت و بدتر!! از آن شاعر


باشی و بدتر!!! از همه، اهل جنجال و حاشیه هم نباشی؛ خب معلوم است انعكاس خبر چاپ


كتابت به شيوه ي شايسته اي صورت نمي گيرد!!!


از شوخي كه بگذريم، اميدوارم راه هاي انعكاس و حمايت از چاپ كتاب شاعران بهتر از


اينها صورت بگيرد؛ به هر حال آنچه در توان من است خبر رساني زير است:



کمی پیاده رو
دفتر شعر : سعید باجووند
انتشارات شاملو
چاپ اول
اردیبهشت
90

 

این روزها اما، برایم یادآور خاطرات سبز ناخوشایندی ست.

 

غزلی بخوانید از 14 سال پیش که داغش ولی هنوز تازه ست ...


 

شبی كه پشت زمستان بهار گم شده بود

 

كنار پنجره ها انتظار گم شده بود

 

وحجم غربت تنديس های وهم آلود

 

شبيه خاطره ها در غبار گم شده بود

 

سكوت و بغض مهيبی نصيب حنجره ها

 

و شانه های صدا زير بار گم شده بود

 

هوای زنگ زده؛ كوچه های سنگی شهر

 

كه بی خيال هزاران هزار" گمشده " بود

 

و پشت پنجره ها،  پشت ميله ها آن شب

 

- شبی كه پشت زمستان بهار گم شده بود –

 

« صدای زوزه ی باد و ...طناب مي رقصيد...

 

و رد پای كسی پای دار، گم شده بود».

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 13:57 توسط ايمان عباس پي| |

هی هر روز کلی کتاب را "خر" بزنی؛ هی هر صبح با قلقلک واژه ها بیدار شوی؛ هی

مقاله پشت مقاله و جزوه پشت جزوه گیر بیاوری و بخوانی؛ هی خودت را از دسترس زن

و بچه ات خارج کنی؛ هی رییست بگوید:«آقای عباس پی!شعرت داره رو کارت تأثیر می ذاره!»

؛ هی...؛ هی...؛ هی...

که حالا بیایی اینجا، ردیف آخر - تنها جایی که می توانی کنار همسرت باشی!!! - پیش

رفیق شاعرت بنشینی هییییییییییییییییییییییی بی صدا زار بزنی؛ که هی همسرت - همو

که بارها گریه ات را دیده - دستمال بدهدت و دلداری؛ که هی به خودت نهیب بزنی:« دیگه چه

مرگته؟!مگه همینو نمی خواستی؟ بزرگترین رویداد ادبی خوزستانه و تو مقام آوردی.»؛

که هی به نهیبت نهیب بزنی: « پس کو اون همه اسم بلند که شعرم رو آماده کرده بودم که

پنجه تو پنجه ی شعر اونا بندازه؟!» انگار که وکیل و وصی شعر خوزستان باشی هی بغض

بترکانی و نگران ده ها اسم باشی و از خودت هی سئوال کنی:« یعنی چی؟!مگه سونامی اومده

که از اون همه آدم هیشکی شعرش به مرحله ی آخر نرسیده؟!!»

و تو خودت را به خوشحالی بزنی که:« اولین بار بود که شرکت کردم و بردم!!»

که هی به خودت افتخار کنی:«جایزه م رو از دست کسی گرفتم که می خوام اسمم تو شعر

خوزستان و ایران به بلندی اسم او و چه بسا خیلی بیشتر از او بشه!»

کم آدمی که نیست "هرمز"ی که در آغوش فشرد  مرا!

و ندانی - ونخواهی که بدانی! - کجای این پازل ناقص بوده؛ که اگر هر حرفی بزنی بالاخره

کسی از تو دلگیر خواهد شد و تو نخواهی که کسی را دلگیر کنی و هی بمانی که چه

کنی؟!!!!!!!!!!!

بمانی و روبروی تو هییییییی واژه ی "فرهیخته" را به کسانی پاس بدهند که با شعار

مطلبت به روز(بروز) کرده باشند!

که نتیجه اش بشود پدر را از مادر و دو دختر خردسال، ولی «هنرمند» ش جدا کنند و پشتبندش

هی از ارزش هایشان بگویند(انگار که تو  و همه ی این جماعت کافر حربی هستید و

با ارزش های اسلامی نا آشنا!) وتو هی ببینی و هیییییییییییییییییییییییی فریاد بزنی که

: « شأن هنرمند، جایگاهش...

 و دیگر صدایت در نیاید از بغضهایی که نترکیده دمار از روزگارت در می آورند.

و تو کلا یادت برود که در نمایشگاه -  با آن همه دلگیریت از کتاب ها! و کارت ها! -  و در

همایش ها ی اخیر نیز، چقدر کنار عزیزانی که یا دیدی شان و یا دوباره دیدی شان به تو خوش

گذشته.

و یاد مادرت بیفتی که چقدر به تو و شعرت افتخار می کرد و اولین "روز مادر"ی ست که

بی مادری؛

و بهانه ای که گریه کنی و شعری  که به خاکپایش نرسید را، به روح بلند و جاویدش هدیه کنی...


وقتی که جان "غزل" شکل می گرفت

تندیس "عزّوجل" شکل می گرفت

هم بغض خسته ی آدم نبود؛ نه!

آدم که بعد "غزل" شکل می گرفت

بر وزن او همه اجسام هست شد

حتا فعول و فعل شکل می گرفت

خلقت شروع شد از خلق پیکرش

منظومه، برکه، گسل، شکل می گرفت

یک مشت هاله ی ابری به دور او

از دوووووور، بغض زُحل شکل می گرفت

در کهکشان همه آبستنش شدند

این شد که "برج حَمَل*" شکل می گرفت

از چشمهاش، که خورشید گرم شد

از سینه اش، که قلل شکل می گرفت

لبخند می زد و از جنس خنده اش

چیزی شبیه عسل شکل می گرفت!

می آمد و همه جا "امن" می شکفت

- می رفت، "جنگ ِ ملل" شکل می گرفت!! -

یک قطره واژه که می ریخت روی خاک

در لحظه، "شیخ اجل" شکل می گرفت!

                  ***

"زن"؛ این کرامت دایم به شعر من

(تمثیل خوب مثل)؛ شکل می گرفت

تا بیت آخر خود را تمام کرد

"کودک درون ِ بغل" شکل می گرفت


*اولین برج فلکی با سمبل بره (بز) و بیانگر ماه فروردین و مترادف با زایش در بسیاری از فرهنگ هاست.

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 11:14 توسط ايمان عباس پي| |

سعی داشتم که تا برگشتن از نمایشگاه کتاب تهران وبلاگ را به روز نکنم، اما اتفاقاتی

در این چند روزه در شعر استان افتاد (که از یک جرقه ی کاملا بی ادبانه به نام ادبیات... شروع

شد). بر خود فرض دیدم که مطالبی را پیش از آن که پرده ها دریده شود، عنوان کنم.

از روزی که این اتاق مجازی راه افتاده، با هر فریاد مجازی هزار بار حنجره را پاره کردم که:

« دوستان دور، نزدیکتر بیایید!»، به امید این که حرمت ها پایدار بماند.

عزیزان!

مطلب ساده تر از آنی ست که می پندارید! وقتی که شاعری با شناسنامه ی قابل قبول

احساس می کند که دیگر به هیچ انجمن و کارگاه و اجتماع شاعرانه ای احتیاج ندارد؛ آن

می شود که می شود.

سندش را حداقل در این چند ماهه به عینه دیده ایم.

عزیزان! همایش ها درست است که به ظاهر محل سنجیدن آثار شاعران ست، ولی در

باطنش به تحلیل عدالت و شناخت داوران از وزنه های وارد شده به همایش می پردازد.

(بحث آنقدر کلی هست که نام هیچ همایشی و هیچ داوری را نخواهم بیاورم)

جالب اینجاست که در همین همایش گذشته، وجود تنها یک داور آشنا به روند شعر روز استان

به انتخاب نفر برتر از همین استان، با حفظ تمام جوانب عدالت محوری منجر شد؛ ولی در بخش

دیگر دو داور عزیز و نام آشنا، ولی دور از صحنه، به انتخاب تنها یک خوزستانی آن هم در

کجای جدولشان بسنده کردند.

بعید می دانم که آنها هم دلشان چنین نتیجه ای را می خواسته که این خود دلیل محکمی

بر عدالتشان ست( و الا با یک تلفن ساده می شد که همه چیز را پشت پرده حل کرد و

پیش از داوران داوری؛ همانگونه که هر کدامتان مسبوق به سابقه هایی برایش سراغ دارید).

به هر حال هنوز دیر نشده؛ تا حرمت ها بیش از این نشکسته، از همه ی شما ملتمسانه

خواهش می کنم که:« به شعر برگردید!»

از این ناخن هایی که به صورت هم می کشید تنها کسانی سود می برند که به نام شما

جیب هاشان پر می شود و همایش هاشان پر رونق تر و چه بسا بین المللی و بین المللی تر!!!!


و اما مطلبی دیگر در مورد افرادی که در انجمن ها به اسم ادبیات( که بسیار شریفش می دارم)

، بی ادبی هایی می کنند؛ و آن این که من هم مخالفم با این که برای اراجیف

زیر کمری پیرمردهای هوسران (که تقدیم به دخترکانی می شود که هنوز مقهور بزرگی بادکنکی

نام این حضراتند)، کف بکوبیم ( و دیر نیست که این کف را به  شیوه ی گرگی اش به صورتشان

بکوبم)؛ من هم مخالفم با کار کسانی که تا انجمن ها می آیند و محفل خصوصی و عمومی در

حیاط راه می اندازند؛ من هم مخالفم با شعر نخواندن دوستانی که مدتهاست با آثار جدیدشان

از هیچ طریقی روبرو نشده ام؛ من هم...ولی عزیزان! حتا همین ابزاری که در دست ماست،

(اینترنت را می گویم) بهتر است در جهت مفیدش به کار ببریم، بیاموزیم و بیاموزانیم، به

شاعرانگی ها رهنمون باشیم همدیگر را ،نه آنکه به ورطه ی «خاله زنک بازی» و

حرفهایی از جنس بنجل ِ غیبت و تهمت نزدیکش کنیم و حال که آتش را افروخته اید مرد و

مردانه بگذارید چند نظر ی که می تواند خاموش کند این آتش را به رویت دیگران برسد و

نظرخواهی هاتان را بیش از این نیمه افراشته و منتخب، به اهتزاز در نیاورید .

 در این مدت هر واژه ای که جز شعر خواندم در این وبلاگ ها حاصلی جز اشک های

ناگزیر و ناگریز نداشتم.چه جایگاهی برای خاکم متصور بود و حالا کجا می بینمش؟!!

در تمام این مدت به چند زمزمه ی جوان و دلنشین که شعر و دغدغه را با هم دارند گوش

سپردم و چند باره خواندمشان و با هر بار خواندن  پر از امید به آینده ی این خاک شدم.

شما هم بخوانید تا موافق شوید.


مرجان ریخته گر

و

سمیرا چراغپور


و در آخر با درود به شرف ِ پسر خوب رامهرمزی که سکه بارانم کرد با بزرگی دلش و

عملش که "رکب" از این سکه باران نخورد و هنوز متعجبم که چرا خودش وبلاگ ندارد

تا بیشتر بخوانیمش،

سید محسن موسوی


و به رسم ادب از هندیجانی های عزیز ، خاصه شاعران شان که خیلی شاعرند( و حیف که

اهل وبلاگ سازی و وبلاگ بازی نیستند!) تشکر می کنم و به حق برنده شدنشان را تبریک

می گویم .ولی از الان زنگ های خطر را برای سال آینده و همایش بین المللی شان (که به

نماینده ای بند است!) به رسم تجربه، برایشان به صدا در می آورم.


نمایشگاه کتاب بهانه ست؛ دلم برای دوعزیز تنگ ست؛

مهدی موسوی نازنین و هادی خوانساری دوست داشتنی ام.

حال شعر ندارم این روزها؛

به قول کورش کرم پور:

داغونم کوکا!

داغونم کوکا!

داغونم کوکا...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:58 توسط ايمان عباس پي| |


Design By : Night Skin